تبلیغات
مشکات اندیشه - شکوای سبز

مشکات اندیشه
 
اقراء باسم ربك الذی خلق؛ خلق الانسان من علق؛ اقراء و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ...

بخوان…

خدایت زمانی تو را فرمان خواندن داد كه سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افكنده بود.

زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه شب دیجور برای فرار از سیاهی خویش به دنبال روزنی می گشت .


زمانی كه شكوای سبز درختان و گلایه های زلال آبشار و اشك حسرت ابرهای غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترین تسبیح را با خدا می گفتند.

معشوق زمانی تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترین فریاد انسان از پاهای جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترین صخره ها را می لرزاند.

انسان «بلی» گفته ای كه پا به پای پیامبران از آدم تا مسیح درس عبودیت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهای پیشین؛ معلمی را جستجو می كرد كه عمیقترین و ظریفترین نیازهای همیشه اش را اغنا كند.

معبود زمانی تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامی محرومان تاریخ در انتظار شنیدن كلام تو لحظه می شمرد.

و تو زمانی لب به اجابت گشودی كه فرشتگان را تاب نگریستن در جهلستان كفر زمین نبود.

معشوق لحظه ای تو را یافت و برگزید كه در جستجوی ظرفی به گنجایش بی نهایت؛ گل تمامی آدمیان را با محك علم لایتناهی خویش آزموده بود. و تو با خواندنت سرنوشت تاریخ را رقم می زدی و كشتی جاودانه هدایت را بر زلال فطرت انسانهای همیشه؛ بادبادن می كشیدی.

تو كه با خواندنت شكوفه های امید را بر شاخه درخت وجود می نشاندی؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره می بخشیدی.

تو كه با خواندنت ایثار را توان ایستادن می دادی.

تو كه با خواندنت خورشید هدایت را از ظلمت «نه توی» جهالت بیرون می كشیدی.

تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفین جهان می تكاندی و رمق در پاهایشان می ریختی و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان؛ تو كه با خواندنت مشیت بالغه خداوندی را پاسخی عارفانه می گفتی.

طبیعی بود كه تامل كنی و بلرزی آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند.

طبیعی بود كه عرق پیشانی تو را بالهای تواضع جبرئیل بروبد.

طبیعی بود كه فلق؛ سرخی آن لحظه چهره تو را به یادگار همیشه بگیرد چرا كه تو تنها برای آن زمان و مكان نمی خواندی.

تو خواندی؛ آنچنان رسا كه خون در رگهای منجمد محرومین تاریخ دواندی.

تو خواندی؛ آنچنان شیوا كه پشت خمیده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت یافت.

تو خواندی؛ آنچنان بلند كه محكمترین ستونهای ظلم در دورترین نقطه تاریخ از كلام تو لرزید.

و تو آنچنان استوار خواندی كه از ورای مظلومیت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنیدیم.

و گوش به زبان و جان به آوای تو سپردیم .

آنچه ما را از خواب غفلت دیرینه برانگیخت؛ آنچه گره در مشتهای ما انداخت و آنها را گره كرد.

آنچه فریاد مظلومیت ما را به آسمان پاشید.

آنچه رمق شكستن پایه های ظلم را در دستهای ما انداخت.

همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد.

 





منبع:

خدا كند تو بیایی، سید مهدی شجاعی 



طبقه بندی: دلگویه،  مناسبتها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط سفیر شیدایی