تبلیغات
مشکات اندیشه - حرفهای من و امامم

مشکات اندیشه
 
مژده ای دل که شب نیمه شعبان آمد       بر تن مرده و بی جان جهان جان آمد
بانگ تکبیر نگر در همه عالم بر پاست        همه  گویند  مگر  جلوه  یزدان   آمد

آقای من! باز هم نیمه شعبان، روز ولادتت فرا ­رسید. و من چه بگویم. بگویم دلم گرفته، یا بگویم رو سیاهم، یا بگویم منتظرم. یا بگویم هنوز دلم را آب و جارو نکرده ­ام. چگونه بگویم. به خود بگویم یا به دیگران. آیا گوش دلم به این حرفها توجه می­ کند. کسی که عمری زندگی می­ کند فقط برای زندگی کردن. همیشه گمان می­ کند که دارد زندگی می کند. اما کدام زندگی؟!

اگر این حرفهای پریشان را نزنم چه کنم؟ شاید بتوانم کمی خودم را سبک کنم. این هفته هم می­ رود و نیمه شعبان هم تمام می شود و در انتظار نیمه شعبانی دیگر. همه منتظرت هستند. اما من… . من آیا منتظرت هستم؟! من چه کرده­ ام؟ کدام کوچه را جارو کرده ­ام؟ من حتی دل خودم را آب و جارو نکرده ­ام. کدام محله را ریسه بسته ­ام؟ من حتی دل خودم را ریسه نبسته­ ام. کدام خیابان را چراغانی کردم؟ سالهاست که چراغ دلم سوخته و درستش نکرده ­ام.

 آقا جان اگر نیمه شعبان به مسجد جمکرانت نیایم چه کنم؟ تنها امیدم گمان می­ کنی غیر از مسجد جمکران توست؟ یا نه؟ آیا باید به چیز دیگری امید ببندم؟ تمام سال می ­آید و می­ رود. رمضان،محرم و صفر، رجب و شعبان؛ ایام سرور و شادی یا سوگواری و عزای امامان و پیامبر و باقی صالحان آمد و رفت. من چه فرقی کردم؟! که حال نیمه شعبان برای من فرقی داشته باشد؟ اما در دلم چیزی می ­گوید نیمه شعبان فرق می­ کند. سالگرد ولادت امام حاضر و زنده ­ای است که امید زمین و زمان است. امامی که هزار و چهارصد سال عمر کرده و هزار و چهارصد سال در غیبت صبر کرده.

آقاجان تو امام زمان من هستی. یعنی اکنون تو امام من هستی. من زمان امامان دیگر را درک نکردم. هرچند از فیض وجودشان بهره ­مند می­ شوم. اما همیشه این رسم بوده که باید پیروی امام زنده را نمود. و من چه بد پیروی هستم. اما به هر حال به پای شما نوشته می­ شوم. مثل میلیاردها آدمی که در این هزار و چهارصد سال به پای شما نوشته شده­ اند. اما جزو یارانت نشدم. چه کنم که خیلی بدم؟ چه کنم که به یاریم نمی­ شتابم؟ چه سرد و بی­ حوصله از کنار مسایل مربوط به شما می­ گذرم!!!

ای کاش… . لااقل گم می­ شدم. ناپیدا می­ شدم. از خودم خجالت می­ کشم. امام من هزار و چهارصد سال منتظر است و من یک روز منتظر نشدم! ای آقا و مولای من چقدر از شما دورم و چقدر جاهلانه این دوری را فراموش می­ کنم. چقدر من کوته نظر هستم. امام من بزرگی است که مثل او در دنیا نیست. و من منتظرش نباشم. چقدر من کم ثمر هستم. چقدر نادان هستم که نمی­ خواهم همسایه ­ات باشم.

 واقعا چقدر آرزوی دیدار شما را در دل دارم؟! چقدر؟! این همه شعر گفته شده. این همه نثر نوشته شده. می­ گویند محبوب من دوری تو و ندیدنت برایمان سخت است. اما آیا من لیاقت تکرار این کلمات را دارم؟! کسی که واقعا در قلبش مشتاق و محتاج دیدارت نباشد را چه کاری با این کلمات و عبارات است؟ آیا من دلتنگ تو شده ­ام؟! پس بی­قراری ­ام کو؟! پس فرمانبرداری­ ام کو؟!

مولای من باید اقرار کنم همانگونه که خود و زندگی را نمی­ شناسم، شما را هم نمی­ شناسم. این اقرار برای من بسیار تلخ است. اما حقیقت است. کسی که خود را شناخت خدایش را می­ شناسد. کسی که خود را شناخت جهانش را هم می­ شناسد. اما کسی که خود را نشناخت امامش را نیز نمی­ شناسد.

ای امامم! کمکم کن تا خود را بشناسم تا شما را بشناسم. چون بدون کمک شما….





طبقه بندی: مناسبتها،  امام عصر(عج الله)،  دلگویه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 تیر 1391 توسط سفیر شیدایی