تبلیغات
مشکات اندیشه - به ما نگفته بودند كه ...

مشکات اندیشه
 
حقایق را به ما نگفته بودند یا لااقل همه حقیقت را نگفته بودند.

گفتند: تو كه بیایی خون به پا می كنی، جوی خون به راه می اندازی و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اینكه حادثه ای به شیرینی تولد را كتمان كنند و فقط از درد زادن بگویند.

ما از همان كودكی، تورا دوست داشتیم، به تو عشق می ورزیدیم، و با همه وجود بی تاب آمدنت بودیم.

از كودكی، نزدیک روز میلاد تو، با عشق كوچه ها را تزئین می كردیم و ریسه می بستیم.

عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

اما ...

كسی به ما نگفت كه چه گلستانی می شود جهان، وقتی كه تو بیایی.

همه، پیش از آنكه نگاه مهر گستر و دستهای پرعاطفه تو را توصیف كنند، شمشیر تو را نشانمان داده اند!!

آری! برای اینكه گل ها و نهال ها رشد كنند، باید علف های هرز را وجین كرد و این جز با داسی برنده ممكن نیست.

آری! برای آرامش مظلومان تاریخ، باید نسل ظالمان و ستمگران از روی زمین برچیده شود.

آری! برای برپایی عدالت، باید تمامی تختهای به ستم آلوده سلطنت واژگون گردد.

و این، همه، تنهااز دست تو برمی آید.

مگر نه اینكه اینها همه مقدمه ای است برای رسیدن به بهشتی كه تو برایمان می سازی؟

آن بهشت را كسی برای ما ترسیم نكرد!

كسی به ما نگفت كه آن ساحل امیدی که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟! كسی به ما نگفت كه وقتی تو بیایی:

پرندگان در آشیان خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان می شوند.

 چشمه ساران می جوشند و زمین نعمتی چندین برابرمی دهد.

 
به ما نگفتند كه وقتی تو بیایی:

دلهای بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت می كنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه كن می كند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلایق برمی دارد.

به ما نگفتند كه وقتی تو بیایی:

ساكنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین گیاهان خود را می رویاند ... و زندگان آرزو می كنندکه ای كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.
 
به ما نگفتند كه وقتی تو بیایی:

همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملكه خویش.

و تو عدالت را آن چنان كه باید و شاید در پهنه جهان می گستری و  خونی را نمی ریزی. به ما نگفتند...

به ما نگفتند كه وقتی تو بیایی:

رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن، پیش از این نیامده است. مال و ثروت آنچنان فراوان می شود كه هر كه نزد تو بیاید آنچه در ذهن نگنجد دریافت می دارد.

به ما نگفتندكه وقتی تو بیایی:

هیچ كس فقیر نمی ماند، مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی كنند . مال را به هر كه عرضه می كنند ، می گوید : ‌بی نیازم .

اما ...

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!

ما بی آنكه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تورا بشناسیم، تو را دوستت داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم؛ كه عشق تو با سرشت ما عجین شده و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان است. ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بودکه عاقبتی نیکو بر ای این جهان پر ظلم وبیداد است.




طبقه بندی: دلگویه،  امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 شهریور 1391 توسط سفیر شیدایی