تبلیغات
مشکات اندیشه - شب آفتابی

مشکات اندیشه
 

پیرمرد، حال خوشی نداشت. چهره لاغر و تکیده همسرش لحظه ای از جلوی چشم هایش دور نمی شد. به هر دری زده بودند، امّا بی فایده بود. پزشکان هم، امید چندانی نداشتند. با خود می اندیشید:

خب! مادر است. اگر من هم، جای او بودم ...

ناخود آگاه، اشک از دیدگانش سرازیر شد. بر بالین زن رفت اما طافت نیاورد و فوراً خارج شد. در دلش آشوبی بر پا بود. نمی توانست دست روی دست بگذارد. باید کاری می کرد. کاش آن روز شوم هرگز از راه نمی رسید؛ روزی که علی و حسین در یک لحظه از فراز کوه ها برای همیشه پرواز کردند و جان سپردند.[1]

نمی دانست برای کدام اندوهش بگرید. فکر می کرد با گذشت زمان، همه چیز درست می شود. اما شاید دو سال، زمان کمی بود! دست کم برای مادری که لحظه لحظه در خانه ، جای پسران جوان و معصومش را خالی می دید. آهسته با خودش زمزمه کرد:

مگر آنها چه گناهی کرده بودند؟!

امّا نه! خیالش از بابت آنان راحت بود؛ از ته دل!

                                                                       *********
شب بود و ستاره ها بودند و نبودند. از جا برخاست. دلش آرام و قرار نداشت. یادش آمد شب جمعه است؛ شب دعا و توسل. نباید فرصت را از دست می داد و نداد. لبخندی بر گوشه لب هایش نقش بست. باید زودتر دست به کار می شد. نمی دانست از کجا شروع کند. در اتاقش قدم می زد. ناگهان ایستاد. انگار دختر خردسالش را می دید؛

بابا! برام قصه می گی؟

چه قصه ای؟

قصه اونایی که امام زمانو دیدن!

پیرمرد رفت، تا کتابی بیاورد:

حالا هر شب، یک قصه خوب برات می گم؛ زهرا خانم!

هنوز به قفسه کتاب ها نرسیده بود، که برگشت. دستی به چشم های خود کشید و دلش لرزید. اشک از دیدگانش جاری شد. هیچ کس در اتاق نبود. پاهایش توان نداشتند. آرام بر زمین نشست. یادش آمد یک ماه پیش، دختر کوچکش از او خواسته بود تا قصه کسانی که امام زمان(عج) را دیده بودند، برایش تعریف کند. پیرمرد، هرگز این حکایت ها را فراموش نکرده بود. دلش شکست. قرآن را باز کرد و مشغول قرائت شد. دعاهای شب جمعه را خواند، ولی هنوز بی تاب بود؛

خب! من هم مثل همه مردم به آقا، متوسل می شوم ... امّا نه! آخر به چه رویی در خانه مولا را بزنم. من کجا و ... .

به جای خالی دخترش نگاه کرد. فکری به نظرش رسید. رویش را به طرف قبله کج کرد:

خدایا ! تو مقلّب القلوبی؛ اجازه بفرما آقا به داد گرفتاران برسد. صدایی ضعیف از طبقه پایین به گوش می رسید. همسر و بستگانش هم که می خواستند صبح جمعه برای معالجه، او را به تهران منتقل کنند، دعا می کردند. صدای همسرش را شناخت. انگار نه انگار سکته کرده بود و نمی توانست تکان بخورد! حالا دیگر خودش را تنها نمی دید؛ هر چند در خلوت تنهایی اش به کنجی خزیده بود. پلک هایش سنگین شد، اما در صحن دلش، شوقی شگرف موج می زد. در دل آن شب بلند و سرد زمستانی با خود نجوا کرد:

ذره ذره آب شد دلم، ببین

قطره قطره می چکد ز گونه ام

                                                                                 *********

مثل هر شب، ساعتی پیش از اذان برخاست. اما نه! انگار آن سحر، صفایی دیگر داشت. صدایی به گوشش رسید. در اتاق همسرش همهمه ای بر پا بود. دلش گرفت. ناگهان سر و صداها خوابید. دیگر وقت خواب نبود. آن شب همه چیز برای اتفاقی بزرگ آماده بود. سکوت بود و دعا؛ عشق بود و خدا. پیرمرد مشغول توسل شد. انگار در و دیوار، همزبانی اش می کردند. شفای همسرش را از خداوند خواست. همزمان با آوای ملکوتی اذان، از پله ها پایین رفت. دخترش را دید که در حیاط قدم می زد. می خندید و از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. دختر جلو آمد و نفس زنان گفت:

آقا! مادرم را شفا دادند!

پیرمرد با تعجب پرسید:

چه کسی؟

مادرم یک ساعت پیش، ما را بیدار کرد. دائماً می گفت: «آقا را بدرقه کنید!» وقتی خودم را به او رساندم، جلو در حیاط بود و به ما اعتراض می کرد «هر چه خواستم شما را بیدار کنم، تکان نخوردید».

خودش بلند شد؟ چطوری؟

بله، خودم دیدم. نزدیک در حیاط پرسیدم: آن آقا، کی بود که ما را برای بدرقه اش صدا زدید؟ جواب داد: «سیدی بود، نه پیر و نه جوان، که در کسوت اهل علم، به بالینم آمد و گفت:

برخیز!

گفتم: نمی توانم.

بار دیگر با لحنی تندتر گفت:

گریه نکن. برخیز ، خداوند شفایت داد.

و من برخاستم؛ اما چون شما خواب بودید، خودم رفتم دنبال آقا!»

                                                                            *********

زن، از شوق می گریست. دیگر از هیچ چیز رنج نمی کشید. چشم راستش هم که کم بینا شده بود همه جا را به خوبی می دید. بعد از چهار روز، احساس گرسنگی می کرد. لیوانی شیر برایش آوردند. رنگ و رویش پس از نوشیدن آن، بازتر شد. نگاهش که به داروها افتاد، لبخندی زد و گفت:

به دستور آقا، دیگر آنها را نمی خورم!

                                                                           *********

حادثه در تاریخ 19/11/1355 اتفاق افتاد. در قم، هیاهویی بر پا بود. همه برای دیدن خانم می آمدند؛ آیت الله مرعشی نجفی، آیت الله گلپایگانی و ... نیز آمدند. آیت الله اراکی(ره) نیز حکایت شفای او به وسیله حضرت ولیّ عصر(عج) را در خطبه های نماز جمعه، در مسجد امام حسن عسکری(ع) برای مردم بازگفتند.

شیخ محمد متقی همدانی به شکرانه این معجزه، در ایام فاطمیّه همان سال، مجلسی در منزل خویش برپا کرد که پیر و جوان در آن حضور یافتند. پزشکان نیز مبهوت از این حکایت غریب، آن را معجزه ای آشکار خواندند؛ درمانی غیر عادی که پس از یک ماه، منجر به درمان روماتیسم خانم نیز گردید، و دیگر بار، شگفتی همگان را برانگیخت.

دیگر هیچ چیز، شیخ را پریشان نمی ساخت، حتی سال ها بعد، مصطفایش را نیز راهی جبهه ها کرد و پس از شهادتش، «سجده شکر» به جای آورد. وی خود را مرهون آن راز می دانست؛ راز آن شب بلند زمستانی؛ رازی که همواره او را خرسند می ساخت و خاطره آن «شب آفتابی» را به یادش می آورد.





پی نوشت:
 ستارگان حرم (شرح حال علما)، ج20، ص108 112، گروهی از نویسندگان فرهنگ کوثر، انتشارات زائر،قم.

1 . این دو برادر دانشجوی مبارز در سال 1352ش. به طور مشکوکی در کوه های شمیران تهران، به وسیله ساواک، جان باختند.




طبقه بندی: امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 شهریور 1391 توسط سفیر شیدایی