تبلیغات
مشکات اندیشه - رهایم نکن..

مشکات اندیشه
 
هر روز که می‏گذرد، خورشید بین من و مهربانی‏های تو بیشتر فاصله می‏اندازد. نمی‏دانم چند سال خورشیدی از تو دور افتادم.

درست یادم نیست کجای دجله یا فرات، یا کنار اروند بود که تو کبوتر شدی. شاید بدنت را تکه ‏تکه تا خلیج فارس رسانده‏ ای تا ابرها بر خاک ما، با بوی تو ببارند و هر بار که باران می‏ بارد، رنگین کمان‏ها آفتاب را شگفت‏زده کنند.


                        

من از بهار، دور افتاده ‏ام...


هر شب خواب می‏ بینم که تمام دیوارهای دنیا، بین من و تو صف کشیده ‏اند. آنقدر از تو دور می‏ شوم در خواب‏هایم که آسمان، پشت پلک‏هایم می‏ افتد و دیگر نمی‏ توانم ببینمت. بعد از تو، هیچ‏کس برایم آواز نمی‏ خواند؛ این را می‏توانی از موهای سپیدم بپرسی.

ماه، بعد از رفتن تو به احوال‏پرسی پنجره اتاقم نیامده است. بعد از تو در بیراهه‏ های تمدن، گمراه شدم؛ انگار در چاه ویل سقوط کرده‏ ام!

خوب می‏دانم که امانت‏دار خوبی نبوده ‏ام. هیچ‏وقت نتوانسته‏ ام از انقلاب، این میراث گرامی تو، به اندازه ‏ای که تو دوست داشتی دفاع کنم.

علف‏های هرز دارند ریشه ‏هایم را می‏جوند. من از بهار دور افتاده ‏ام آن‏قدر که حتی از پاییزها خجالت می‏کشم.


خدا کند فراموش نکنم!


دنیا برای تو قفسی بود که حتی هیچ گنجشک کوچکی تحملش را نداشت؛ چه برسد به تو که سیمرغی بودی.

کمکم کن تا فراموش نکنم
که تو برای چه خون داده ‏ای!

کمکم کن تا فراموش نکنیم که شهید داده ‏ایم!

خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!


                        




طبقه بندی: دلگویه،  مناسبتها، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اسفند 1391 توسط سفیر شیدایی