تبلیغات
مشکات اندیشه - مطالب مرداد 1392

مشکات اندیشه
 
کی انتظار آمدن آن بهاری که در خود شکفتن شکوفه نرگسی را به همراه دارد، به پایان می‌رسد؟!

سال هاست که به امید آمدنت چشم به آسمان دوخته‌ایم و ذره ذرة جان و دل را،‌ به فریاد «العجل» سپرده‌ایم با آن که ندای أین بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف سینه می‌سوزاند، قلب را به ناله «الغوث» امید تپیدن داده‌ایم و چشم هایمان را با نور «ادرکنی» مزیّن ساخته‌ایم.

این جا کویر دل به جرعه‌ای از باران تو نیازمند است تا از صحرای عدم به اقلیم وجود راه یابد. آری من که با هر نفسی لبریز نیازم،روی حاجتم به درگاه توست و چشم به انتظار آن که، جام عطشناکم را تو لبریز از لطف خود سازی، همواره مثنوی ظهور را زمزمه می‌کنم!

در هر جمعه، ثانیه‌های وصالت را با عشق می‌شمارم و چشم به راه لحظه سبز اجابتم.


تو بهانه به جا ماندن و بودن عالمی، بقای خلقت به واسطه حضور توست و میان این دامنة گستردة آفرینش حضرتت، من کی‌ام؟ ذره‌ای از غبار، که تنها با نسیم خوش عطر تو، به هوا برخواسته است و اگر عنایتی نباشد در هوای حیرانی و سرگردانی محو خواهم شد.

جانم مست تشرف به آستان پاک جمکران است و به جستجوی پیدای پنهانت و غیبت روشنت هر روز از مشرق آدینه طلوع می‌کنم و لحظاتم را پرواز می‌دهم تا شفاخانه وصل نیاز.

می خوانمت در غیاب و حضور در سکون و عبور...
بیا که نام تو آشوب عشق است در سینه عشاق.

برای دیدن تو دل‌ها لحظه‌ای دست از دعا بر نمی‌دارند تا خداوند آن طلعت رشید را به آنها بنمایاند.
ای بهاری ترین فصل‌ها و ای سبزترین بهاران، دور از نگاه پر مهر تو و دور از عنایت رحیمانه تو و دور از کمترین لطف بی اندازه تو، من خزانم و سردم.

بیا که با تو بهاری می‌شوم و با تو ریشه‌های عشق در من رویت خواهند شد!

ای عاشقانه ترین طراوت ترانه هستی! من فصل ناله و دردم. با شعر انتظار تو؛
«همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی»

رنگ شکفتن را در دل زنده نگاه داشته‌ام. بیا و دستم را بگیر و از غرقاب هلاک گناه بیرون کش که چیزی جز محبت و عشق بی دریغ تو، بیدارم نمی کند. تو را می‌خوانم، ای همسایه پنهانم، پروانه دل را به سمت اشتیاق تو پر می‌دهم.

خسته از روزهای بی‌تویی!
کاش که خدا عنایتی کند و تو زودتر از زود بیایی...


تا دیگر بر دل زنگار گرفته ننویسم، این جمعه هم گذشت، مولایم، چرا نیامدی؟!




طبقه بندی: دلگویه،  امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 مرداد 1392 توسط سفیر شیدایی
اینجا گورستان بقیع است و این خاک، گنجینه‌دار فریادی است که قرن‌ها، ارباب جور آن را در سینه ما محبوس کرده‌اند.

حکایت بقیع، حکایت غربت است، غربت اسلام
و با که باید این راز را باز گفت
که اسلام در مدینة النبی از همه جا غریب‌تر است.

                     

ای چشم، خون ببار تا حجاب از تو بردارند
و ببینی که این خاک گنجینه‌دار نوراست و مدفن عشق
و اینجا بقعه‌ای است از بِقاع بهشت!

و آن نفخه‌ای که در بهشت، روح می‌دمد، از سینه این خاک برمی‌آید
چرا که اینجا مدفن کلیدداران بهشت است.

ای بقیع مطهر
ای رازدار صدیق صدیقه اطهر
و ای هم‌نوای مولا مهدی(ع)
آ‌ن‌گاه که غریبانه آنجا به زیارت می‌آید.

ای بقیع با ما سخن بگو
با ما از رازهای سر به مُهری که در سینه داری بگو
بگو، با ما بگو
لابد صدای گریه غریبانه آن یار را
هنگامی که بر غربت اسلام می‌گرید، شنیده‌ای؟

بگو، با ما بگو که حبیب ما
در رازگویی‌های علی‌وار خویش
و در مناجات‌های سجادگونه‌‌اش، چه می‌گوید..

ای تربت مطهر!
ای آن‌که بر تربت تو، جای جای، نشانه پای حبیب ما و اثر اشک‌های غریبانه او باقیست

ای هم‌نوای مولا مهدی!
ای کاش ما بجای خاک تو بودیم



ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،  مناسبتها،  امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 مرداد 1392 توسط سفیر شیدایی
موعود می‌رسد، بی‌شک!
او وعده خداست!
اما...
آیا تو می‌رسى
هر روز سربلند
به وعده‌ای که می‌دهی او را
در عهد صبحگاه؟

انتظار منتظر، آدمی را بلندنظر می‌کند و بلندهمت. اگر دیدت بیش از خودت و مشکلاتت قد نمی‌دهد و همتت روزبه‌روز افزون نمی‌شود.

انتظار، ساکن و ساکت چشم به راه دوختن نیست. اگر منتظر موعودى، باید شور و گرمی انتظارش در رگ زندگی و روح بندگی‌ات هر لحظه جاری باشد.

امام مهدی(عج)، مهربان‌تر از هرکس، برای بالیدن و پریدنت دعا می‌کند. تو نیز به رسم دوستی و مرام مردانگى, دست کم روزی یک‌بار برای سلامت و ظهورش دعا کن!

او،‌چهار فصل، منتظر بازگشت ماست. اما معلوم نیست ما منتظر آمدن کدام فصل پنجمیم که در آن بیدار شویم از این خواب سرد زمستانى؟

بیدار باش، هوشیار و زیرک!

شیطان بزرگ و شیطان کوچک بساط پهن کرده‌اند تا تو را، انتظارت را، و آرمان‌هایت را به بازی و بازیچه‌ای بخرند. هوشیار باش انتظارت رنگ نبازد.

وقتی او بیاید، ‌تو آن‌طور که هستى، دیده می‌شوی و آن‌قدر که استعداد دارى، کشف! اگر کمی زیرک باشى، به خاطر خودت و توانایی‌هایت هم که شده، برای آموزش دعا می‌کنى.

بی‌شک، می‌آید با 313 نفر که به حقیقت خود را ساخته‌اند! فکر می‌کنی جای تو در آن سپاه خودساخته و از خودگذشته کجاست؟!

شک نکن که می‌آید، با 313 انسان که هم خودشان و هم زمینه فرجش را آن‌طور که سزاست، آماده کرده‌اند. نکند غافل بمانی و حسرت ثمره این روزهایت شود که: من هم می‌خواستم شروع کنم، من هم قصد داشتم بزرگ شوم،‌ من هم می‌خواستم... می‌خواستم...

آن وقت با تمام وجود درک می‌کنى:‌«انّ الانسان لفی خُسر....» ولی می‌شود تقدیر را جور دیگری رقم زد:‌ «انّ الانسانَ لفی خُسر انَّ الذینَ آمنوا و عَمِلوا الصالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر؛ ایمان بیاور، به نیکی عمل کن و تا می‌توانی خودت و هم‌نوعانت را به عدالت و صبر دعوت کن.» آن وقت، تو دیگر از زیان‌کاران نخواهی بود.


اگر تو تنها جمعه‌ها انتظار آمدنش را ندبه می‌خوانى،‌ او صبح و شام،‌ در قنوت و سجده دعای بازگشت تو را ندبه می‌کند!

چه دست و دل‌بازی زیان‌بارى!‌ حتی ذره‌ای حیفمان نمی‌آید تمام دارایی‌مان؛ عمرمان را در جایی غیر از خیمه امن و الهی صاحب عصر(عج) خرج کنیم؟

عاقبت زمین و زمان،‌فردای آمدنی روزگار از آنِ ‌آدم‌هایی است که پرهیزکارند. آنها که تا قدرت دارند، پرهیز می‌کنند؛ پرهیز از هر چیز یا هر کس یا هرجایی که خط فاصله‌ایی است میان آنها و آسمان.

پرهیز خیلی هم سخت نیست. وقتی تو بدانی و باور داشته باشی که ریزبرنامه‌ها و رفتارهای زندگی‌ات را معصومی دلسوز ارزیابی می‌کند، برای دل بزرگ و مهربان او هم که شده، پرهیز خواهی کرد! امتحان کن.




طبقه بندی: دلگویه،  امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سفیر شیدایی
دروازه ‏های آسمان گشوده می‏شود و زمین، در ستاره ‏باران میلادی بزرگ، به هلهله می‏نشیند.

در نیمه راه برکت ‏خیز رمضان، رایحه شکوفه‏ های یاس است که کوچه‏ های مدینه را آکنده است.

حسن (علیه‏ السلام) با چشمانی علوی می‏آید و افق، رسیدن ارجمندش را دف می‏کوبد. صدای آمدنش، طنین مهربانی و کرامت است. شانه‏ های صبورش را زمین به تجربه می‏نشیند؛ آن‏چنان‏که سمفونی سکوتش را.

او با نگاهی از جنس باران می‏آید و آب‏های آزاد جهان، ماهیان تشنه دلش را میزبان می‏شوند.

هرگز غروب نمی‏کنی..

کوه یعنی تو؛ ولی تو را نادیده انگاشتند و تحمل بی‏پایانت را نامردان تاریخ، اینچنین به جولان نامردمی کشاندند.

آسمان، تویی که وسعت دلت، زبانزد آب‏های زمین است.

ای فرزند حماسه و رأفت! تو آن بهاری که دستان خونریز خزان را یارای به خاک ریختنت نیست. جاودانه ‏ای؛ آن گونه که عشق‏خواهی تنید؛ آن‏چنان که باران، رگ‏های خاک را.

ایمان داریم که طلوع مبارکت را هرگز غروبی نیست.

ای حسن بی‏نهایت!
از بازوان حیدری علی (علیه ‏السلام)، تا لبخندهای معطر فاطمه(علیهاسلام) نور ابدی توست که کوچه‏ های جانمان را روشن کرده است.

آسمان در آسمان، سپید پرواز توست که این‏چنین، قفس ستیزمان کرده است.

ای حسن بی‏نهایت!
طراوت پندارت را با کدام گلستان بگوییم که شکفته نشود؟

وقار نگاهت را با کدام کوه بگوییم که سر به تعظیم، خم نکند؟!

تو از گفت‏گوی مهتاب آمده ‏ای؛ با کلامی که خورشید می‏پاشد. در معطر صدایت، نفس تازه می‏کنیم و آینه‏ های حضورت را به استقبال، شکوفه می‏پاشیم.




طبقه بندی: دلگویه،  متفرقه،  مناسبتها، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 مرداد 1392 توسط سفیر شیدایی