تبلیغات
مشکات اندیشه - مطالب شهریور 1392

مشکات اندیشه
 
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﺕ‌ ﺭﺍ ﺁﺏ‌ ﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻦ.

ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ، ﺧﻀﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. ﭼﻬﻞ‌ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻪ‌ﺍﻡ‌ ﺭﺍ ﺭُﻓﺘﻢ‌ ﻭ ﺭﻭﯾﯿﺪﻡ‌ ﻭ

ﺧﻀﺮﻧﯿﺎﻣﺪ.

ﺯﯾﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ‌ ﮐﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﺣﯿﺎﻁ‌ ﺧﻠﻮﺕ‌ ﺩﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻠﻪ‌ﻧﺸﯿﻨﯽ‌ ﮐﻦ. ﭼﻬﻞ‌ ﺷﺐ‌ ﺧﻮﺩﺕ‌ ﺑﺎﺵ‌ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ.


ﺷﺐ‌ ﭼﻬﻠﻤﯿﻦ‌ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺑﺮﺧﻮﺍﻫﯽ‌ ﺭﻓﺖ ﻭ ... ﻭ ﻣﻦ‌

ﺑﻪ‌ ﭼﻠﻪ‌ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻠﻨﺪﯼ‌ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ‌ ﻧﺒﺮﺩﻡ.

ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ‌ ﺑﻮﺩﻡ‌ ﮐﻪ‌ ﺧﻮﺩﻡ‌ ﺭﺍ ﺑﻪ‌ ﭼﻬﻠﺴﺘﻮﻥ‌ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ‌ﺍﻡ.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺩﻟﺖ‌ ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺑﻬﺸﺘﯽ‌ ﺍﺳﺖ. ﺧﺪﺍ ﻋﺸﻖ‌ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ‌ ﺍﺳﺖ.

ﭘﺮﻧﯿﺎﻥ‌ ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﻭﺍﮐﻦ‌ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ‌ ﺑﻬﺸﺖ‌ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ‌ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ‌ ﺷﻮﺩ.

ﭼﻨﯿﻦ‌ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﻮﯼ‌ ﻧﻔﺮﺕ‌ ﻋﺎﻟﻢ‌ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﻭ ﺗﺎﺯﻩ‌ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ‌ ﺑﯽ‌ﺁﻥ‌ ﮐﻪ‌ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ،

ﺷﯿﻄﺎﻥ‌ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ‌ ﭼﻬﻞ‌ ﺗﮑﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺑﺮﺍﯼ‌ ﺧﻮﺩﺵ‌ ﺩﻭﺧﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺑﻪ‌ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ‌ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻢ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ، ﺁﻥ‌ﻗﺪﺭ ﮐﻪ‌

ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ‌ ﻫﻤﻪ‌ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮﯼ‌ ﺟﻬﻨﻢ‌ ﺭﺍ ﯾﮑﺮﯾﺰ ﺑﺪﻭﻡ.

ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ﺍﯼ‌ ﺩﺳﺘﻢ‌ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ

ﻭ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: ﻫﻨﻮﺯ ﻓﺮﺻﺖ‌ ﻫﺴﺖ، ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ.

ﺧﺪﺍ ﭼﻠﭽﺮﺍﻏﯽ‌ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ‌ ﺍﺳﺖ‌ ﮐﻪ‌ ﻫﺮ ﭼﺮﺍﻏﺶ‌ ﺩﻟﯽ‌ ﺍﺳﺖ.

ﺩﻟﺖ‌ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﮐﻦ. ﺗﺎ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﯿﻔﺮﻭﺯﯼ.

ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ ﺷﻤﻌﯽ‌ ﺑﻪ‌ ﻣﻦ‌ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ.

ﺭﺍﺳﺘﯽ‌ ﺍﻣﺸﺐ‌ ﺑﻪ‌ ﺁﺳﻤﺎﻥ‌ ﻧﮕﺎﻩ‌ ﮐﻦ، ﺑﺒﯿﻦ‌ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻝ...

ﺩﺭ ﭼﻠﭽﺮﺍﻍ‌ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺷﻦ‌ ﺍﺳﺖ!!!




طبقه بندی: دلگویه،  امام عصر(عج الله)، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 شهریور 1392 توسط سفیر شیدایی
چه معصومانه می‏خندی و کودکانه نگاه می‏کنی! تو پاک‏ترینی و فرشته از چشمانت فرو می‏ ریزد.

پاکی و اصالت، از شاخسار خاندان معصومت ریشه می‏ گیرد؛

پاکی تو که معصومه نام گرفته ‏ای و مریم اهل بیتی و کریمه آسمان و زمین.


هلهله زمین

زمین، آمدنت را هلهله می‏ کند. فرشته‏ ها اسپند بر آتش می‏ ریزند تا چشمانی که تاب دیدن تو را ندارند، کور بمانند. ریسه‏ های نور، از آسمان تا زمین کشیده شده است. این همه، به یمن آمدن توست؛ کریمه اهل بیت.

ریحانه بهشتی بودی و سرزمین من، عطش رایحه تو را داشت.

آمدی تا انیس و همدم خلوت برادر باشی و غم غربتش را با شانه‏ های خود قسمت کنی. افسوس که راه، راهزن آروزهایت شد و تن رنجورت، آن همه اندوه را تاب نیاورد!

از این افسوس پایدار، فانوس اشک‏های‏مان را قرن‏هاست که روشن کرده ‏ایم، به یاد داغ‏های تو.

قم، بوی توس می‏ دهد...


امروز شهرمان را به یمن میلادت آذین بسته ‏ایم. گنبد طلایی حرمت، در هاله چراغ‏های رنگین و نوارهای نورانی، چقدر ملکوتی شده است! موسیقی شادی که از مناره‏ها بلند است، در کوچه پس کوچه‏ های شهر می‏ پیچید. همه جا گل است و شیرینی؛ همه سرشار از شادمانی‏ اند.

... اما نمی‏دانم چرا شهرم، عطر توس گرفته است! شاید مسافری غریب به تهنیت و شادباش آمده است؛ شاید برادری به دیدار خواهری... شاید...




طبقه بندی: دلگویه،  متفرقه،  مناسبتها، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 15 شهریور 1392 توسط سفیر شیدایی